عشق جوجه ای


هر شب دعا میکردم
تورو تنها ببینم
بگم که آرزومه تو باشی هم نشینم
ولی یه شب که دیدم با دیگری نشستی
گفتم تو هم خدایا دل منو شکستی
منم تورو میخاستمو چیزی نگفتم
دلم میخاست که اول از تو میشنفتم
ولی غرور راه منو تورو جدا کرد
غرور بیجا عشقوهم فدای ما کرد
حالا همدیگرو دیدیم که خیلی دیره
از کار سرنوشت آدم خندش میگیره
تو یاد ما خاطرهها زنده میمونه
شاید که قسمت همینه خدا میدونه
دوست دارم دارم در یک روز سردو زمستانی مرگ به سراغم آید
ای کسانی که مسئول دفن من هستید
پارچه سیاهی بر روی تابوتم بیندازید
که همه بدانند زندگی من پر از سیاهی و تباهی بوده است
دستهایم را از تابوت بیرون بیاورید که همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام
چشمانم را باز بگذارید تا عشق من بداند
که چشم انتظار از دنیا رفته ام
در آخر تکه یخی به شکل چشم در آورید و روی قبرم بگذارید
تا با طلوع اولین اشعه خورشید
بجای آن کسی که دوستش داشتم گریه کند![]()

*******************************************************************************************
|
| |
|
اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمی تونی تو چشماش زل بزنی. نمی تونی دوری شو تحمل کنی.نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری. نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری.واسه همینه که عاشقا دیوونه می شن | |

خدایا روزهای با هم بودن را چگونه از یاد ببریم وروزهای بی هم بودن
را چگونه باور کنیم.
سلام. سلامی چون اشک ؛ اشکی چون شمع ؛ شمعی چون ماه و ماهی چون شما.
ای دوست: تو می رفتی و من همچون کبوتر به دنبال تو به پرواز در آمدم ولی افسوس
که هر چه پرواز می کردم به تو نمی رسیدم پس در آسمان نیلگون فریاد زدم :
نفرین بر جدایی.
ای کاش که آشنایی ها نبود
یا که بعد از آن جدایی ها نبود
********************************************************************************************

بنام تک ستاره آسمان دل
در میان ستارگان آسمان به دنبال چشم های شهلای تو می گشتم اما هیچ کدام
زیبایی چشم های تو را نداشت. در ابرها به دنبال لطیفی بدنت می گشتم ولی
هیچ کدام به لطافت بدنت نبود. من خسته از این همه رنج و جستجو گوشه ای
را اختیار کردم.
و با قلب خود درد دل کردم. قلبم قطره اشکی خواست تا خود را بشوید ولی
افسوس که چشمانم قادر به اشک ریختن نبود.
قلبم را فشردم تا قطره خون را از آن به ارمغان بگیرم قطره خون را به
چشمانم دادم تا آن را به صورت اشک بر روی گونه هایم جاری سازد.
دلم می خواهد فریاد بزنم و اسم........ را بر زبان برانم. ولی افسوس که این
صدا فقط از زندان دلم بلند می شود و میله و درب آهنین زندان اجازه خروج
آن را نمی دهد و به ناچار این صدا را در سینه ام حبس می کنم تا شاید روزی
با کلید عشقت قفل سکوت دلم بشکنی و بشنوی صدای دلم را که می گوید :
دوستت دارم تا آخرین نفس
**********************************************************************************************